×
×
اخبار امروز دهکده آفتاب
  • صدای لرزان قامت استوار؛ روایت مهر از کارگری که هر شب در میدان است

  • کد نوشته: 52442
  • ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
  • 2 بازدید
  • ۰
  • رشت-خوابم کم شده اما دلم آرام است؛ این جمله را مردی می‌گوید که از سحرگاه برای یک لقمه نان حلال به کار می‌رود و غروب، خسته اما پابرجا در جمعیت معترض به جنایت‌های اخیر دشمن در رشت حاضر می‌شود.

    صدای لرزان قامت استوار؛ روایت مهر از کارگری که هر شب در میدان است

    خبرگزاری مهر، گروه استان ها- هما اکبری: در گوشه‌ای از میدان شهدای ذهاب رشت، قرارگاه رسانه‌ای سردار شهید نائینی با عنوان «روایت حضور» برپا شده است. یادمان سردار سخنگوی سپاه، سردار حقیقت‌گو، در عرصه اطلاع‌رسانی، رسانه‌های استان را گرد هم آورده تا صدای حضور حماسی مردم را به گوش جامعه برساند؛ صدایی که دشمنان حقیقت نمی‌خواهند شنیده شود.

    مشغول فعالیت در غرفه این قرارگاه بودم. سه‌ساعت گذشت و نفهمیدم زمان چگونه سپری شد. هنوز غرفه کامل باز نشده بود که مردی با چکمه‌های کارگری، یک پا داخل و یک پا بیرون، محو تماشای تصاویر و نوشته‌های نصب‌شده شد؛ تصاویری از حقیقت‌جویانی که راه را روشن کرده بودند.

    ابتدا تصور کردم شاید سواد چندانی نداشته باشد، اما وقتی جلوتر رفت و با دقت به نوشته‌ها خیره شد، فهمیدم در حال مطالعه است؛ با حوصله، با احترام، و با نوعی آشنایی در نگاهش. انگار هر تصویر را با خاطره‌ای درونی پیوند می‌زد و هر جمله را با تجربه‌ای شخصی می‌سنجید.

    من این شخصیت را می‌شناسم

    هنگام خروج، به سمت میزی آمد که روی آن چند پوستر از چهره رهبر شهید قرار داشت. با احترام پرسید: «می‌توانم یکی از این‌ها را بردارم؟» پاسخ دادم: بفرمایید. پوستر را برداشت و لحظه‌ای مکث کرد؛ گویی چیزی در دلش زنده شده باشد. آرام گفت: «من این شخصیت را می‌شناسم.» همین جمله کوتاه، آغاز گفت‌وگوی ما شد. صدایش لرزش خفیفی داشت؛ نه از ضعف، بلکه از عمق احساسی که در دلش موج می‌زد.

    سر صحبت که باز شد، با دقت نگاه کرد و گفت: «این‌ها فقط عکس نیستند… این‌ها یادآور راهی هستند که باید ادامه پیدا کند.» نگاهش نشان می‌داد که این جمله را از سر عادت نمی‌گوید، از سر باور می‌گوید.

    احمد آقا؛ برادر شهید مفقودالاثر

    خود را معرفی کرد: «احمد رستم‌زاده چوبری هستم، اهل شفت. برادر یکی از شهدای شفت در دفاع مقدس اول. سال‌هاست مفقودالاثر مانده، اما یادش هر روز با من است.» در چشمانش چیزی میان دلتنگی و افتخار موج می‌زد؛ پیداست که این غم، او را به میدان کشانده است.

    صدای لرزان قامت استوار؛ روایت مهر از کارگری که هر شب در میدان است

    از روزهای سخت زندگی‌اش گفت: «هر روز صبح برای کار از خانه بیرون می‌روم؛ برای یک لقمه نان حلال. هرجا که لازم باشد، کار می‌کنم. اما بعد از کار حتی با لباس کارگری، مستقیم به میدان می‌آیم.» نگذاشت سوال کنم که آخر چرا؟ تو خسته‌ای و … ادامه داد: احساس می‌کنم باید باشم؛ انگار وظیفه‌ای بر دوشم است که نمی‌توانم از آن شانه خالی کنم.

    رستم‌زاده با بیان اینکه خستگی برایش معنای دیگری دارد، افزود: وقتی رهبر شهید به شهادت رسید، اعصابم به‌هم ریخت. اما با وجود کار و فشار زندگی، هنوز در این میدان حضور دارم. خوابم کم شده، اما دلم آرام است؛ چون می‌دانم جای درستی ایستاده‌ام و این حضور برایم نوعی آرامش است.

    وی با اشاره به نقش پاسداران و ارتشی‌ها به عنوان مدافعان و حافظان امنیت، گفت: اگر این مردان نبودند، مردم درگیر مشکلات زیادی می‌شدند. حضور مردم در خیابان ها در دفاع از وطن بی نظیر است.

    همین حضور در صحنه یعنی مبارزه با ظلم

    رستم‌زاده از دعوت مردم به این حضور گفت و ادامه داد: در هر جمعی که می‌روم، می‌گویم بیایید درباره کشورمان و بزرگانمان بیشتر بدانیم. اگر این مدافعان نبودند، چه بر سر مردم می‌آمد؟ ما باید قدر آرامشی را که داریم بدانیم و برای حفظش سهمی ولو کوچک که همان حضور است، داشته باشیم.

    وی با بیان اینکه همین حضور در صحنه یعنی مبارزه با ظلم، گفت: دوست داشتم به مرز بروم، اما همین بودنم هم مبارزه است. هرکس باید از جایی که ایستاده، سهم خودش را ادا کند؛ مهم این است که بی‌تفاوت نباشیم.

    صدای لرزان قامت استوار؛ روایت مهر از کارگری که هر شب در میدان است

    این کارگر با غیرت گیلانی از سردار شهید حاج قاسم سلیمانی به عنوان فرمانده‌ای محبوب یاد کرد و گفت: بارها شنیدیم که می‌گفت: من حریف شما هستم… همین جمله برای ما امید بود.

    از او پرسیدم خستگی‌ها مانع حضورت نمی‌شود؟ باز همان لبخند را زد و گفت: هدف رهبران، همچنین هدف امام حسین (ع) یکی است؛ هدفی روشن و الهام‌بخش. من استراحت نمی‌خواهم. مدافعان امنیت ماه‌هاست از خانواده‌شان دورند. این کمترین کاری است که می‌توانم بکنم. حضورم شاید کوچک باشد، اما از دل است.

    دوست داشتم مدافع حرم شوم

    وی با حسرت افزود: دوست داشتم مدافع حرم شوم. گفتند تحصیلاتت کم است. گفتم حتی نگهبان هم باشم، حاضرم. برای من مهم این است که در کنار مردمم باشم؛ هرجا که لازم باشد.

    رستم‌زاده از زمان شنیدن شهادت رهبر شهید گفت: نزدیک‌های صبح از تلویزیون خبر شهادت رهبرم را شنیدم. بی‌درنگ خودم را به میدان رساندم. چند بار برای کار زنگ زدند، اما توان بلند شدن نداشتم. در میدان شهرداری خودم را دیدم.

    وی تأکید کرد: ما باید شبانه‌روز پشتیبان کشورمان باشیم. کمترین کار، حضور در همین اجتماعات است.

    مردانی که خسته‌اند اما تسلیم نمی‌شوند

    با خودم گفتم: مردانی که شاید لباسشان خاکی باشد و دستانشان پینه‌بسته، اما دلشان روشن‌تر از هر پرچمی در باد می‌درخشد؛ مردانی که خستگی را می‌شناسند اما تسلیم را نه. آنان ستون‌های خاموش این سرزمین‌اند؛ بی‌ادعا، بی‌هیاهو، اما پابرجا.

    مردانی که سهمشان از دنیا شاید اندک باشد، اما سهمشان از غیرت بسیار است. آنان که باور دارند امنیت و آرامش، هدیه‌ای نیست که از آسمان بیفتد؛ باید برایش ایستاد، باید برایش ماند، باید برایش نفس کشید. اینان مردانی‌اند که خسته‌اند… اما هنوز توان دفاع دارند.

    مقالات مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *