بن جانسن و کریستوفر مارلو؛ درامنویسانی که در سایه شکسپیر قرار گرفتند!
کریستوفر مارلو و بن جانسن از درامنویسان مطرح انگلیس هستند که در دوران خود و پس از آن با وجود آثار قدرتمند هیچگاه به اندازه شکسپیر مورد توجه و اقبال عمومی قرار نگرفتند.
خبرگزاری مهر- گروه هنر- علی حیدری؛ میتوان به صورت قطعی گفت در مرور تاریخ درامنویسی جهان، جهت نگاه تمامی دنبالکنندگان تئاتر به انگلیس است و این توجه ناشی از نامی است که تقریبا تمامی افراد در نقاط دنیا نام آن را شنیدهاند؛ ویلیام شکسپیر همان نامی است که تاریخ درامنویسی را دستخوش تغییر و تحول میکند و نمیشود از تئاتر و درام حرف زد و از شکسپیر نام نبرد. درامنویس عصر الیزابت که با خلق آثاری متعدد سرمشقها و مولفههایی را برای درام پسا خود به وجود و ارمغان آورد. عمده شهرت شکسیپر به ۴ اثر تراژدی او برمیگردد؛ «هملت»، «مکبث»، «شاه لیر» و «اتللو». اما در این ۴ اثر هم «هملت» شهرت بیشتری دارد و شهرت و قدرت این اثر سبب شده است که تنها به دامنه تئاتر محدود نشود و مورد اقتباسهای متعددی از جانب سینماگران مطرح قرار گیرد. آثاری که تحلیل آنها هرگز متوقف نشده است و از زمان نگارش و اولین اجرا تاکنون، همچنان ادامه دارد.
اگر امروزه جستجو و تحقیقی کاملا سطحی در میان پژوهشهای تئاتری کنیم، درمییابیم که همچنان درمورد «هملت» تحلیل و پژوهشهای متعدد و متفاوتی نوشته و ارائه میشود. اما در این گام از پرونده «درامنویسان مطرح جهان در مهر» قصد بررسی و معرفی ویلیام شکسپیر را نداریم، بلکه تلاش میکنیم به ۲ درامنویسی که در انگیس دست به نگارش اثر زدند، اما به دلیل حضور و ظهور شکسپیر، به قدری که باید مورد توجه عموم و علاقهمندان این حرفه قرار نگرفتند، بپردازیم. کریستوفر مارلو و بن جانسن ۲ درامنویسی هستند که مثلث درام انگلیسی را به انضمام شکسپیر تکمیل میکنند. این ۲ درامنویس با ۲ اثر برجسته شناخته میشوند؛ «دکتر فاستوس» و «وُلپن». بسیاری معتقدند که شهرت بیش از حد شکسپیر در دوران خود، بیش از هر عاملی، به تولید آثاری به سفارش دربار وابسته است و زیرکی شکسیپر در خلق آثاری که در پوسته و متن در راستای حاکمیت زمانه خود است، اما در بطن و زیرمتن وجوه نقادانه تندی به همان حاکمیت دارد، باعث میشود که از لحاظ تعداد مخاطب و توجه در جایگاه رفیعتری نسبت به مارلو و جانسن قرار گیرد.
مارلو و جانسن در سایه شکسپیر
کریستوفر مارلو در سال ۱۵۶۴ متولد شد، با وجود اینکه او را پدر دارمنویسی انگلیس میدانند و حتی شکسپیر را تاثیر گرفته از مارلو میدانند، اما او هیچوقت به شهرت شکسپیر حتی نزدیک هم نشد، زیرا قالب آثار او در آن دوران نتوانست نظر عموم را جلب کند. بعد فلسفی موجود در آثار مارلو بهویژه در «دکتر فاستوس» نیز سبب قطع ارتباط مخاطب عام با اثر و آثار او شد و در نهایت همین باعث شد که شکسپیر در قله بماند. با وجود شایعهای مبنی بر اینکه تعدادی از آثار شکسپیر، توسط مارلو به نگارش درآمده است، این شایعه هیچ تاثیری در شهرت جهانی شکسپیر نگذاشت و کماکان اسلوب درامنویسی او و آثارش مورد بحث پژوهشگران تئاتر قرار دارد.
بن جانسن هم عصر شکسپیر بود. او متولد ۱۵۷۲ بود و در نظر بسیاری از منتقدان در نگارش و شناخت ژانر کمدی به مراتب از شکسپیر توانمندتر بود، اما هم عصری با شکسپیر برای بن جانسن از بد اقبالی های عمرش به حساب میآید، زیرا هرگز «ولپن» و «کیمیاگر» این درام نویس به اندازهای که باید در دوران فعالیت حرفهایاش مورد تجمید واقع نشد و این همچنان ناشی از حضور شکسیپر است. نمیتوان تنها توانمندی درامنویسی شکسپیر را به عنوان عامل موفقیت او قلمداد کرد، زیرا انتخاب سوژهها و نوع دیالوگنویسی و قلم منظوم او در جذب مخاطب بسیار توانمند بود. برای بسیاری جالب توجه است که شکسپیر تعداد قالب توجهی آثار کمدی در کارنامه درامنویسی خود دارد، اما هیچکدام از کمدیهای او در مقیاس تراژدیهایش نیستند و کاملا مشخص است که در سبک و قالب شکسپیر، تراژدی است که او را مطرح میکند و نه کمدی.
«ولپن» و «دکتر فاستوس»؛ آثاری که در زمانه خود شناخته نشدند
نمایشنامه «ولپن» داستان مردی ثروتمند و حیلهگر در شهر ونیز را روایت میکند که با تظاهر به بیماری، اطرافیان طمعکارش را به دام میاندازد. ولپن با کمک خدمتکار زیرکش موسکا، وانمود میکند در آستانه مرگ است تا افراد مختلف برای بهدست آوردن ارث او، هدایای گرانقیمت تقدیمش کنند. در این میان، شخصیتهایی چون وُلتوره، کورباکیو و کورویینو هر یک با انگیزهای از حرص و طمع، وارد این بازی میشوند و حتی حاضرند اصول اخلاقی و خانوادگی را زیر پا بگذارند. اوج ماجرا زمانی است که ولپن برای پیشبرد نقشهاش، همسر کورویینو را نیز به این بازی آلوده میکند. اما این فریبکاریها در نهایت از کنترل خارج میشود و حقیقت آشکار میگردد. در پایان، نقشههای ولپن و موسکا برملا شده و هر ۲ به سزای اعمال خود میرسند. «ولپن» تصویری گزنده و طنزآلود از فساد اخلاقی، حرص انسانی و سقوط ارزشها در جامعهای سودمحور ارائه میدهد.
«دکتر فاستوس» داستان دانشمندی برجسته است که از محدودیتهای دانش بشری ناراضی است و در پی دستیابی به قدرتی فراتر از توان انسان، به جادو و علوم ممنوعه روی میآورد. فاستوس با احضار شیطان، قراردادی با مفیستوفلس میبندد: او روح خود را در ازای ۲۴ سال قدرت، دانش و لذتهای دنیوی میفروشد. در طول این سالها، فاستوس به سفرهای گوناگون میرود و قدرتهای خارقالعادهاش را به نمایش میگذارد، اما بهتدریج درمییابد که این تواناییها سطحی و بیارزشاند و او را به رضایت واقعی نمیرسانند. با نزدیک شدن به پایان مهلت قرارداد، ترس و پشیمانی وجودش را فرا میگیرد، اما دیگر راه بازگشتی برای نجات روحش باقی نمانده است. در نهایت، شیاطین برای بردن روح او بازمیگردند و فاستوس در سرنوشتی تراژیک گرفتار میشود. این نمایشنامه تأملی عمیق درباره وسوسه قدرت، مرزهای دانش و بهای سنگین انتخابهای انسانی است.
نسخهای که مارلو نوشته است بر پایه کتابی آلمانی درباره شخصیتی افسانه ای به نام «فاوست» شکل گرفت که بعدها الهامبخش «فاوست» گوته نیز شد. میان «فاوست» اثر گوته و «دکتر فاستوس» اثر مارلو شباهتهای بنیادینی وجود دارد؛ هر ۲ روایتِ انسانی هستند که برای دستیابی به دانشی فراتر از مرزهای معمول، روح خود را در معاملهای شیطانی به خطر میاندازد. در هر ۲ اثر، عطش قدرت و عبور از محدودیتهای انسانی، شخصیت اصلی را به سوی سقوط میکشاند. با این حال، تفاوت اصلی این ۲ اثر در نگاه فلسفی و سرنوشت قهرمانان آنهاست. فاستوسِ مارلو شخصیتی تراژیک و هشداردهنده است که جاهطلبیاش او را به نابودی قطعی میرساند و نمایشنامه بیشتر رنگوبوی اخلاقی و مذهبی دارد. اما فاوستِ گوته شخصیتی پیچیدهتر و مدرنتر است؛ او نه فقط در پی قدرت، بلکه جویای معنای زندگی، تجربه و حقیقت است. به همین دلیل، گوته بهجای محکومیت کامل قهرمانش، امکان رستگاری و نجات را نیز مطرح میکند. اگر مارلو «فاستوس» را بهمثابه تراژدی غرور انسانی میبیند، گوته آن را به سفری فلسفی درباره میل بیپایان انسان به شناخت و تجربه تبدیل میکند.
مارلو، بنجانسن و شکسپیر؛ ۳ نگاهی که تنها به دشمنی ختم نمیشود!
تقابل مارلو و بنجانسن با شکسیپر را باید بیش از آنکه یک دشمنی مستقیم بدانیم، نوعی رقابت زیباییشناختی و فکری در اوج شکوفایی تئاتر الیزابتی تلقی کنیم؛ جایی که هر سه، مسیرهای متفاوتی برای تعریف «درام» پیش گرفتند.
مارلو نماینده نوعی تراژدیِ پرشکوه و قهرمانمحور است. شخصیتهای او، مثل فاستوس یا تیمورلنگ، انسانهایی هستند که سودای قدرت نامحدود دارند و در زبان شاعرانه و خطابهگونه، جهان را به چالش میکشند. در مقابل، شکسپیر این الگوی قهرمانِ یکدست را پیچیدهتر کرد؛ قهرمانان او مثل «هملت» یا «مکبث» درونی، متزلزل و چندلایهاند و بیشتر از آنکه جهان را فتح کنند، درگیر تناقضهای درونی خود میشوند. بهنوعی میتوان گفت شکسپیر، میراث مارلو را انسانیتر و روانشناختیتر کرد.
بن جانسون اما در سوی دیگری ایستاده است. او منتقد جدی اغراقها و بیقاعدگیهای درام شکسپیری بود و به ساختار کلاسیک، وحدتها و منطق عقلانی وفادارتر ماند. کمدیهای او، از جمله «ولپن»، بر پایه تیپهای اجتماعی و نقد صریح اخلاقی شکل میگیرند، در حالیکه شکسپیر حتی در کمدی، به پیچیدگی شخصیت و ابهام اخلاقی علاقه دارد. جانسون به «نظم» باور دارد، شکسپیر به «زندگی».
در مجموع، این سه چهره سه پاسخ متفاوت به یک پرسش مشترکاند: تئاتر چگونه میتواند انسان را بازنمایی کند؟ مارلو با شکوه و اغراق، جانسون با نظم و هجو، و شکسپیر با پیچیدگی و چندصدایی.



























دیدگاهتان را بنویسید