ببینید| روایت تسنیم از مقتل 42 شهید در کرج/ اینجا بوی شلمچه میدهد
در یکی از شبهای مقاومت، ورود پرشور مردم به ویرانههای مقر سپاه البرز شلمچهای دیگر را در قلب شهر رقم زد.
خبرگزاری تسنیم – صدیقه صباغیان| 206 شب است که خیابانهای کرج، هر شب، شاهد حماسه حضور مردمی است که خستگی نمیشناسند؛ ملتی که پس از اعلام شهادت رهبر شهیدشان به دست شقیترین افراد عالم، به خیابانها آمدند و یک شب هم میدان را خالی نکردند تا به دشمن بفهمانند که پای آرمانهای این انقلاب و امام شهیدشان ایستادهاند.
.
در میان این حضور، یکی از این حماسهها رنگ و رویی دیگر به خود گرفت و این بار فقط خیابانها میزبان نبودند؛ مردم در پایان تجمعی که در ابتدای هفته دفاع مقدس برگزار شد، گامهایشان را به داخل مقر سپاه استان البرز گذاشتند، اما این بار این مکان با قبل تفاوتهایی داشت، دیگر برخی سربازها خیرمقدم نمیگفتند، بلکه تصاویر خندان آنها در دستان خادمان خوشامدگو بودند.
دیگر خبری از ساختمانهای ستاد نبود، آنچه به چشم میخورد خاک بود و آهن و خرابه، چراکه این مکان در جنگ 12 روزه هدف شدیدترین حملات دشمن آمریکایی صهیونی قرار گرفت و 42 گل را پرپر کرد و این ستارگان درخشان را به آسمان برد. آری، این بار مقصد، مقتل و قدمگاه شهدایی بود که با وجود تهدیدات و خطرات احتمالی محل کار خود را ترک نکرده بودند و در این مکان حاضر شدند.

ماه در آسمان میتابد و صدای جیرجیرکها در میان هیاهوی تجمعکنندگان گم شده است، انگار اینجا زمان در سالهای دفاع مقدس متوقف شده و کربلایی دیگر را به تصویر میکشد. جمعیت انبوه، با پرچمهای سرخی که به نشانه انتقام و خونخواهی در دست دارند، آرامآرام به قلب ویرانهها نزدیک و به آهنپارهها خیره میشوند؛ چشمانشان از تعجب، باز و زبانشان بسته میشود و مات و مبهوت به اطراف خود نگاه میکنند.
تجمع این شب نیازی به روضهخوان و مداح ندارد، همهچیز گویاست، آهنهای سرد و زنگزده سخن میگویند و عمق فاجعه را روایت میکنند. در این میان تلی از خاک با پلههای آجری دستساز به چشم میخورد که هر بینندهای را به یاد تل زینبیه میاندازد. برخی فرزندان شهدا که قد و قوارهشان به طول آهنپارهها نمیرسد، روی این تپه خاکی میایستند و با تعجب به ساختمان تخریبشده نگاه میکنند.
یکی از این کودکان به فولادهای درهمتنیده و میلگردهای خمیده نگاه میکند، دست مادرش را میگیرد و با سؤالی که میپرسد، اشک را مهمان صورت همه ما میکند: «مامان، بابا از اینجا رفت به آسمون؟» و مادر که تاب دیدن و تصور آن لحظه را ندارد فقط با تکان دادن سر، پاسخ مثبت به او میدهد. نمیدانستم باید تصویر بگیرم یا سوژه مصاحبه پیدا کنم؟ اصلاً دلم نمیخواست کار کنم، میخواستم با خانوادههای شهدا هم ناله شوم.
دو بانوی غمگین با صورتی گریان به خرابهها نزدیک میشوند، هر دو قاب عکسی را در دست دارند و وارد میدان میشوند، خادمان تلاش میکنند آنها را از ساختمان نیمهکاره دور کنند تا خطری متوجه آنان نشود اما انگار این دو مادر چیزی برای از دست دادن ندارند و هراسی به دل راه نمیدهند. لبه یکی از قسمتها مینشینند و یکی از آنها چادرش را روی سرش میکشد و گریه میکند و فضای خلوت ویرانهها، بهیکباره پر از صدای زاری و دلتنگی میشود.

دیگری اما زیر لب با لهجه شیرین لری و با صدایی که از حنجره سوخته بیرون میآید، فرزندش را صدا میزند و به یاد شیرینزبانیهای او عزاداری میکند. فضا، بوی کربلا میدهد. همه آمدهاند تا روضه «مقتل» را در اینجا مجسم کنند. حتی آنانی هم که از خانواده شهید نیستند، به آهنپارهها تکیه میدهند و سکوت اختیار میکنند اما این سکوت با همه سکوتها متفاوت و نمک زخم دیگران است.
کمی آنطرفتر، پسرکی داخل حوضچهای که هنوز کمی از کاشیهای آبیرنگش معلوم هستند، مینشیند و مات و مبهوت به ستونهای کجومعوج ساختمان زل زده است. شاید او در سکوت و با نگاهی که هزاران پرسش در آن نهفته، فکر میکند: «پدرم زیر کدام آهن ماند و جان داد؟» و مادر، با دستان مهربانی که ماههاست تکیهگاه فرزندش شده، به او نزدیک میشود و سرش را نوازش میکند.

در گوشهای دیگر، صحنهای جانکاهتر روایت میشود؛ وقتی مداح روایت پدر و پسر شهیدی را تکرار میکند که اثری از پیکر پسر نیست و تابوت مشترکی با تصویر هر دوی آنها بر دستان مردم تشییع شده، مردم هم با این خانواده هم ناله میشوند و دلشان میخواهد سنگ و خاکها را کنار بزنند و به چشمانتظاری این خانواده پایان دهند. اینجا صدای مداح، صدای تاریخ است و روضهاش عجیب به دلها مینشیند.

نوایی از بلندگوها پخش میشود: «قدمگاه شهیدان است اینجا، پناه اهل ایران است اینجا …» در همین لحظه یاسین میرسلیمی، سربازی که از دل این آوارها مجروح شد اما زنده بیرون آمد تا آن روز را روایت کند، به یاد دوستانش اشک میریزد. او با دست به زمینی در آن سوی فضا اشاره و ماجرا را بیان میکند اما وقتی برمیگردی، اثری از ساختمان نیست و یک زمین صاف و خاکی پر از سنگ و آجرهای خرد پیداست.

بالای آهنپارههایی که استقامت را تمرین میکنند، پرچمهایی در حال اهتزاز هستند که با گلباران مردم و خانوادههای شهدا رنگ و بوی دیگری میگیرد. لابلای این سردی مرگبار، رنگ زندگی و ایثار موج میزند. گویی قرار است جای خالی آن 42 شهید با عطر گلهای سفید و سرخ پر شود. مراسم روبه پایان است اما دل خانوادههای شهدا، گویی در این خاک مقدس جا مانده و نمیخواهند فضا را ترک کنند.
از بلندگوها اعلام میشود که مردم از خرابهها دور شوند و به سمت درب خروجی بروند اما انگار کسی قصد رفتن ندارد. مادر یک شهید همانطور که زمینهای خاکی و پر از سنگ و آجر را ترک میکند و به جلو میرود، هرازگاهی برمیگردد و پشت سرش را نگاه میکند، به ساختمان ویران خیره میشود و با گریه به آن نگاه میکند؛ او با اینجا غریبی نمیکند چراکه بوی فرزندش را استشمام میکند. ازاینپس اینجا برای مردم شلمچهای دیگر است.

کرج شبی متفاوت را تجربه کرد. اینجا دیگر ساختمان نیمهکاره یک نهاد نظامی نیست؛ اینجا حالا زیارتگاهی است که هر آهن آن، گواهی میدهد بر ایستادگی. مردم البرز با پای برهنه، نه فقط به یک ویرانه که به تاریخ غیرت این سرزمین ادای احترام کردند. شهیدان اینجا نرفتهاند؛ آنها در لابلای همین آهنپارهها، منتظر نسلی هستند که قرار است راهشان را ادامه دهد.
پاهای برهنه برخی حاضران نشان میدهد که اینجا دیگر یک مکان نظامی نیست، اینجا طلاییه است؛ اینجا فکه است؛ اینجا شلمچهای در قلب استان البرز است که هر مادری برای دیدن مقتل فرزندش نیازی نیست فرسنگها طی مسیر کند، او حتی با پای پیاده هم میتواند به قتلگاه فرزندش بیاید. آری از این به بعد، اینجا زیارتگاهی است که هر تکه آهن، گواهی میدهد بر ایستادگی مردم.

انتهای پیام/



























دیدگاهتان را بنویسید