مادرانی که هنوز منتظرند/ روایت دو داغ جانسوز از شلمچه تا میناب
علیعلویان، نویسنده، در یادداشت جدید خود از ماکان نصیری نوشته است که در میناب و در اولین روز جنگ و با حمله جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید و پیکرش مفقودالاثر ماند.
یادداشت مهمان، علیعلویان، نویسنده: این قصه پر غصه انگار بنای تمام شدن را ندارد، یک موشک بود و یک انفجار اما حالا و از پس آن انفجار وحشتناک هر روز به بهانه ای قلب و روحمان گُر میگیرد و میسوزد، گو اینکه ما همان دانش آموز نجات یافته مدرسه شجره طیبه میناب هستیم که ماندهایم برای مرور خاطرات، ماندهایم برای تحمل درد فراق آن همه همکلاسی و ماندهایم برای سوختن!
من اما در این معرکه پر از زخم؛ پر از درد بیرحمی و بیاحساسی دنیا، نمیدانم چه رازی و چه حکمتی است که از جسم نحیف و معصوم «ماکان نصیری» همان کودک ۷ ساله مدرسه شجره طیبه، فقط لنگه کفشی برای پدر و مادرش و برای تاریخ ایران به یادگار مانده است!! و مادرش؛ حالا مظلومانه، از پس این داغی که قلب همه ایران را سوزاند و دلهایمان را شکست، مویه کنان بر سر دنیا ضجه زد که: «من طاقت نداشتم پسرم را به خاک بسپارم و خدا حرفم را شنید!».
بی اختیار قلبم از شنیدن این سخن مادر «ماکان نصیری» عزیز فرو ریخت و بر سکوت تلخ و زهر آلود دنیای بی احساس؛ بی صدا شکست!
من اما مرثیه مادر ماکان را یک بار دیگر، یعنی ۴۰ سال پیش در عملیات کربلای ۵ بر پیکر شهیدی ۱۴ ساله به نظاره نشستم، هراسانه دیدم!! و تا به امروز از ترس آنکه مبادا مادرش بشنود و از غصه دق کند، دم فرو بستم و بر زبان نیاوردم. چو آنکه خمپارهای که بر فرق « علیرضا حسین پور» همان نوجوان خوش سیما با موهای قشنگ، فرود آمد؛ از او نه لنگه پوتینی که حتی خاکستر پیکرش را نیز برایمان به یادگار نگذاشت!! که برای پدر و مادرش به جای پلاک هدیه ببریم!! و مادر سالخوردهاش هنوز که هنوز است در انتظار آمدن علیرضایش دعا میکند! درست مثل مادر ماکان.
آری ! تاریخ این سرزمین صفحاتش پر است از قصههای پر تکرار «جان فدا شدن»؛ دیروز علیرضا و امروز ماکان یکی در شلمچه و دیگری در میناب، هر دو ذره ذره وجودشان سوخت برای ایران و هر دو از تمام وجودشان گذشتند برای ایران و برای ایرانیان.
از این میراث پر عزت؛ایران سرافراز، حراست کنیم که ایران «جان» ماست.



























دیدگاهتان را بنویسید