روایت تلخ مدرسهای که دیگر زنگ تفریح ندارد؛شلیک موشک به قلب شجره طیبه
دبستان شجره طیبه در میناب در چند دقیقه از کلاس درس به صحنهای از آوار و فقدان بدل شد.
خبرگزاری تسنیم، لرستان: در جنوب ایران، در امتداد نخلهایی که در برابر بادهای شور خلیج سر خم نمیکنند، شهری هست که همیشه با دریا تعریف میشد؛ میناب.
در همان شهر مدرسهای بود با نامی که از ریشه و رشد میگفت: شجره طیبه. این نام قرار بود وعده آینده باشد، نه نشانی از سوگ. درون این مدرسه، جهان هنوز به اندازه تختهسیاه و زنگ تفریح و صدای معلم معنا داشت.
در میناب صبح نهم اسفند 1404، مثل هر صبح دیگری آغاز شد. هیچ نشانهای از آنچه قرار بود رخ دهد در هوا نبود. کودکان با کیفهایی که گاهی بزرگتر از شانههایشان بود، وارد حیاط شدند. برخی با عجله، برخی با خنده، برخی هنوز خوابآلود.
مادرها تا دم در مدرسه همراهیشان کردند، نگاه آخر را انداختند و برگشتند، بیآنکه بدانند این نگاه ممکن است آخرین تصویر مشترک باشد. کلاسها پر شد از صدا؛ صدای خواندن، پرسیدن، خندیدن. جهان در اندازهای کوچک و امن، در همان دیوارهای رنگشده خلاصه شده بود.
لحظهای بعد، چیزی از آسمان آمد که هیچکدام از آن کودکان تجربهاش نکرده بودند. صدایی که نه شبیه رعد بود و نه شبیه هر آنچه پیشتر شنیده بودند؛ صدایی که زمین را لرزاند و زمان را برای ثانیهای برید. نخستین ضربه، بخشی از ساختمان را در هم کوبید. شیشهها فرو ریختند، دیوارها ترک برداشتند، و نظم کلاسها بههم ریخت.

در میان هراس و آوار
معلمان، در میان گردوغبار و هراس، دانشآموزان را از کلاسها بیرون آوردند، به سمتی هدایت کردند که امنتر به نظر میرسید؛ به درونتر، به جایی که از نگاه مستقیم خطر دورتر بود.
حرکت آغاز شد. صفهایی نامنظم از کودکانی که بعضی گریه میکردند، بعضی فقط بهدنبال صدای معلمشان میرفتند، بعضی هنوز نمیفهمیدند چه شدهاست. فاصله کوتاه بود، اما در همان فاصله جهان تغییر کرد.
دومین ضربه دقیقتر و مرگبارتر، همان نقطهای را هدف گرفت که حالا به محل تجمع تبدیل شده بود. سقف فرو ریخت؛ با وزنی ناگهانی که فرصت واکنش را از میان برداشت. ستونها شکستند، دیوارها تا شدند، و فضایی که قرار بود پناه باشد، به تلهای بسته بدل شد.
در آن چند ثانیه تعداد زیادی از کودکان زیر آوار ماندند. تاریکی ناگهانی، گردوغبار، صدای نفسهایی که کوتاهتر میشد. برخی نام مادرشان را صدا میزدند، برخی در سکوتی سنگین، فقط میکوشیدند نفس بکشند. برای بیرون، حادثه در چند دقیقه رخ داد؛ اما برای زیر آوار، زمان کش آمد، طولانی شد، تبدیل به فاصلهای شد میان امید و خاموشی.
برخی روایتها از سومین ضربه نیز سخن میگویند؛ ضربهای که در میانه آشفتگی و تلاشهای اولیه برای کمک، بر شدت فاجعه افزود و آنچه باقی مانده بود را نیز فرو ریخت.

120 غایب حاضر
در شهر، خبر بهسرعت پیچید. فاصلهها کوتاه است در میناب. وقتی حادثه رخ دهد، همه راهها به یک نقطه ختم میشود. پدرها دویدند، مادرها بیقرار شدند، مردم بدون انتظار برای تجهیزات خودشان را رساندند. دستها بهکار افتاد؛ با بیل، با چوب، با دست خالی.
زیر آن آوار، عدد نبود؛ هر قطعه سنگ، فاصلهای بود میان یک خانواده و فرزندش. صحنههایی شکل گرفت که در آمار نمیآیند؛ کفشهای کوچک بیرونمانده از زیر آوار، و دفترهایی که نام کودک هنوز رویشان خوانده میشد.
بر اساس اعلام دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضایی 120 دانشآموز با ترکیب 73 پسر و 47 دختر، در سنهایی که هنوز جهان برایشان ساده تعریف میشود در حمله موشکی شهید شدند. اما عدد فقط سایهای از واقعیت است. پشت هر عدد، یک نام بوده، یک صدا، یک عادت کوچک، یک زندگی که تازه شکل گرفته بود.
در کنار کودکان 26 معلم، هفت نفر از والدین دانشآموزان، یک راننده سرویس مدرسه و یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور نیز به شهادت رسیدهاند و عدد شهدای حمله موشکی به 155 نفر رسید.
در میان این آمار چهرههایی بودند؛ هر عدد نامی داشت، هر نام، خانهای، و هر خانه، دلی که اکنون با غیاب میتپد. کودکانی که در پایههای ابتدایی درس میخواندند، هنوز نوشتن آینده را تازه آغاز کرده بودند. دفترهایشان نیمهتمام ماند، جملههایشان به نقطه نرسید، و رؤیاهایشان پیش از آنکه شکل بگیرد، در خاک فرو رفت.

چراغ خانهها خاموش شد
در کنار دانشآموزان، معلمان تا آخرین لحظه در کنار کلاسهایشان ماندند. آنان در همان مکان، در همان کلاسها همراه با شاگردانشان زیر آوار رفتند. نقش معلم در اینجا تنها آموزش نبود؛ همراهی بود تا آخرین لحظه، تا مرزی که دیگر بازگشتی در آن نیست.
در میان روایتها، خانوادههایی دیده شدند که بیش از یک فرزند را از دست دادند؛ خانههایی که در یک روز، چند چراغشان خاموش شد. اینها در گزارشها میآید، اما عمقش، فقط در همان خانهها فهمیده میشود.
روند شناسایی پیکرها، خود به مرحلهای دردناک تبدیل شد. شرایط آوار، شدت تخریب، و وضعیت اجساد کار را دشوار کرد. برای خانوادهها، هر نشانه، هر قطعه، هر خبر، معنایی سنگین داشت. اینجا، سوگ، شکل سادهای ندارد؛ طول میکشد، پیچیده میشود، و در لایههای مختلف زندگی نفوذ میکند.
تشییع خود به روایتی دیگر بدل شد. جمعیتی که آمده بودند، نهفقط برای بدرقه، که برای شهادت دادن به آنچه رخ داده بود. خیابانها، پر از سکوتهای بلند و گریههای فروخورده. پرچمها، تابوتها، و نامهایی که دیگر تنها در حافظه خوانده میشوند. این صحنهها در رسانهها ثبت شد، اما آنچه ثبت نمیشود، وزن واقعی آنها در دل کسانی است که از نزدیک دیدهاند.
پس از حادثه، سازوکارهای رسمی وارد شدند؛ امداد، مدیریت بحران، بررسیها. تصمیمهایی برای ساخت مدارس جدید، برای یادبود، برای ثبت این واقعه در حافظه جمعی.

شاخههایی که شکسته شدند
گفته شد مدارسی به نام این کودکان ساخته خواهد شد، تا نامها در جغرافیا بمانند، حتی اگر صداها خاموش شده باشند. اما میان تصمیم و ترمیم، فاصلهای هست که با هیچ سازهای بهطور کامل پر نمیشود. شهر، برای مدتی طولانی، در حالتی از سوگ جمعی باقی ماند؛ سوگی که یک وضعیت است.
در لایهای عمیقتر این حادثه فقط یک رویداد نیست؛ گسستی است در تصور دانشآموزان. کودکانی که نجات یافتند، با حافظهای بازگشتند که دیگر مثل قبل نبود. خانوادهها با خانههایی که ساکتتر شد و شهری که هر صبحش، دیگر فقط صبح نیست.

زمین، در چنین لحظاتی، فقط بستر حادثه نیست؛ شاهد است. شاهد قدمهایی که آمدند، صداهایی که خاموش شدند، و سکوتی که باقی ماند. در لحن قدیمی این سرزمین، زمین جایی است که میپرورد و گاه، ناگزیر در خود میگیرد. در میناب آن روز، زمین چیزی را در خود نگه داشت که فقط جسم نبود؛ بخشی از آینده را.
میناب، پس از آن روز دیگر همان میناب پیشین نیست. در کوچهها، در خانهها، در مسیرهایی که کودکان هر روز طی میکردند، خلأیی شکل گرفته که با هیچ چیز پر نمیشود. مدرسهای که زمانی پر از صدا بود، اکنون به نمادی از فقدان بدل شدهاست.
نام شجره طیبه، که وعدۀ رشد میداد، اکنون در حافظهها با تصویری دیگر گره خوردهاست؛ تصویری از شاخههایی که پیش از رسیدن به بار، شکسته شدند.

گزارش از فاطمه نیازی
انتهای پیام/ 644


























دیدگاهتان را بنویسید